همه ای دوستداران شعر و ادب و خوانندگان عزیز و گرانقدر را درود و سلام تقدیم باد !
مدتی می شود که در گوشه و کنار این دنیای پهناور انترنت گذرم به وبلاگ های وبلاگنویسان هم میهنم افتاد که خوشبحتانه بیشتر وبلاگنویسان در کار زینت بخشی و بارور سازی کهن درخت ادب و فرهنگ آن سر زمین که امروز مولانایش شرق و غرب را مسخر خود ساخته است ، استعداد خود را محک می زنند و قلم فرسایی می نمایند و پله های درخشش و مطرح شدن در جامعه را ، چون فشنگی که از میله ای تفگی رها می گردد بسوی افق های ترقی می پیمایند و برای نسل آینده یادگار های نفیس و کار های ماندگاری را به میراث می گذارند . آنچه در این گشت و گذار و سیر و سفر و وبلاگ گردی ها مر ا مقبول قبول خاطر نیفتاد محتوای اشعار شاعران تفنی و شعر سازان بی قریحه است . بدون شک منظورم جنبه عمومی ندارد و مخاطبم هم همه ای شاعران وبلاگنویس نیستند ، در این میانه هستند تعدادی که در عالم نا باوری اشعار شان گویا طرفدارانی دارد و پیامخانه های که مختص برای اظهار نظر در دسترس خوانندگان قرار دارد تا نظریه پردازی نمایند شاهد این مدعاست .و هیچگاه جز ابراز احساسات دروغین و کاذب و تشویق هایی نابجا که شاعران امروز را از رسالتندی و یا از رسالت که باید بیشتر از پیش داشته باشند ، دور می سازد. وقتی شاعری قدم در این گستره ای پهناور می گذارد انتظار می رود تا رسالت خودش را حس کند ، بفهمد و درک اش نماید .
شعر کلامیست برتر ، شعر احساسیت لطیف ، شعر عاطفه ایست سرشار و لبریز از واقعیت گویی و تبارز دهنده ای حال و هوای محیط و خواستگاه شاعر ، شعر به گونه ای تاریخیست گویا ، گویایی زمان ، محیط و اوضاع و احوال حاکم بر زیستگاه وسرزمین شاعر . مخاطبان شاعر مردم هسنتد ، مردمی که شاعر از میان آنها قد علم کرده و درفشی را برافراشته تا زبان احساس و عواطف ملتی باشد و خوشی ها و نا خوشی های آنان را با زبان عاطفه واحساس و با جلوه وآویزه ای کلام برتر بیان نماید .
بنابر این منحیث کسی که شعر و ادب را دوست میدارم وشاعران را حقا که بیشتر از آن ، می خواهم آنچه که انتظار من از شاعر امروز و خصوصا شاعران هم میهنم است را با وجود تند خوی در نوشتار و ناسازگاری آن بر مزاج خاطر آن عده از عزیزان اینجا بیاورم تا شاید مرا دشمن نپندارند و راه به کجراهه ای نبرند تا به گمراهه ای نرسند .
سرزمینم ویرانه ایست ویرانه ای که سالهاست در آتش جنگ می سوزد سرزمینست که کودکانش با وجود جنگ و ویرانی آن ازسوز سرما و نا اهلی حاکمین تکییه زده بر مسند قدرت چون برگ های خزان دیده پرپر می شوند از بی دارویی و گرسنگی میمیرند ، کشورم ماتمسرای مادران داغدیده و پدران رنج دیده است . شاعر ما عاشق دنیای خیالات خود و غرقه در دریای احساس عاشقانه اش و در بحر پهناور وگستردۀ شعر لگام گسیخته قایق رانی می کند . چگونه می توان شاعر را مربوط به ملتی دانست که او از میان آنها بر خاسته و با زبان عواطفش آنها را مخاطب قلمداد کرده و بسراید :
منیر سپاس
چکاد آرزو
به رخ تو خیره ماندم چو ترا نگاه کردم
و چکاد آرزو را دو سـه قله واه کردم
نه خیال عشق داشتم نه تمایلی نه شوقی
و کنون به کاخ عشقم ،به تو من پناه کردم
به تو حرف خود نگفتم و تو ناپدید گشتی
ز بهانه غصه خوردم دل و جان تباه کردم
بــــه درفش دیدن تو نرسیده ام دگر بار
به سپاه غصه ماندم، چه اسیر و آه کردم
تو نیآمدی به خوابم و من آن پذیره بستم
به امید بخت فــــردا شب خود پگاه کردم
ویا راحله یار :
در دلم شور عجیبی چون دل دریااست باز
دل به دنبال دل از جای خود بیجااست باز
بارِ دیگر درگلویم دودِ دل پیچیده است
مثلِ این که این دلِ دیوانه ام شیدااست باز؟
نیمه شب ها « بال بالِ » دل شهادت می دهد
در سرش میلِ شهادت در پیِ مینااست باز
می زند سر بر سرِ سنگِ لبِ دریا مدام
بسترِ دل در مسیرِ موجِ بی پروااست باز
در جوانی دایمآ در عاشقی دل می زدم
در خزان عمر دست عاشقی بالا است باز
ناله ی نی می کشد دستم بروی آتشی
بزمِ شعری در حریمِ سینه ام برپااست باز
اختیارِ بیت اول را به کف دارم، ولی
بیت های دیگرم عصیانگر و رسوااست باز
گفته بودم با غزل روزی به منزل می رسم
قامتِ بالابلندِ عاشقی پیدااست باز
حالا این شاعران و شاعرانی از این دست اشعاری در مورد وطن و داد و فریاد و شور و فغانی از نابسامانی های سر زمین شان نیز دارند اما خالی از بار عاطفی و احساس وکاربرد واژه های کهنه که امروزه درمکالمات مجال کاربرد را از دست داده اند و نماد های دست و پا گیر وتحمیل شده ، تشبیهات فرسوده و استعارات به عاریت گرفته و....... . این روشن و واضح است که شاعران در عرصه های مختلفی طبع آزمایی میکنند و استعداد خود را به آزمون می گیرند . در غزل گونه ای آقای منیر سپاس که سپاس من هم همیشه و همواره رفیق راه شان باد ، چیزی که تازگی داشته باشد وسراینده درآن نقش خودش را نمایان کند نیست ، شعر هنر است و هنر نمایی همراه با لذت بخشی و کیفیت است که خواننده و یا مخاطب را بخود جذب می کند و در هنر شعر آنچه به نظر من گیرایی دارد این است که مخاطب عواطفش را گره خورده با عواطف شاعر بداند و حس کند ، اینجاست که موضوع شعر زیبا به میان می آید که چه شعری زیباست و زیبایی شعر کدامند ؟ زمانی که این پیوند عواطف کم رنگی می نماید شعر برای خواننده و مخاطبش زیبایی خودش را از دست می دهد . اگر غزل گونه ای آقای منیر سپاس را بخواهد نقادی به نقد بگیرد متوجه می شویم که جز قافیه چیدن از هنر شعر درون مایه ای ندارد . و در شعر خبری از عاطفه ای نیست که خواننده را همپای حرف شاعر بسوی لذت بکشاند . شاید چیزی باشد مانند این : ( تا تو نگاه می کنی ، من هم نگاه می کنم ...... پس ما دو کار می کنیم ، هم تو نگاه می کنی هم من نگاه می کنم )اگر از بار عاطفی شعر که بگذریم ، آنچه در شعر و سرایش شعر مقدم به نظر می رسد موضوع و محتوای شعر است اگر شاعر به قصد شعر سازی بسوی شعر گام بگذارد قافیه، ردیف و در نهایت وزن شعر برایش اولویت دارد واین که چی می خواهد بگوید برایش مهم نیست و کاری به یادگار میگذارد ، همچون منیر سپاس عزیز .
این هم نمونه ای دیگر از شعرش
آمدی قربان چشمت لطف ارزان کرده ای
از حضورت لحظه ها را عيد قربان کرده ای
گويمت عيـــدت مبارک آمـــــدی بر کلبه ام
زين محبت بر منيرت سخت احسان کرده ای
در غزل گونه ای( راحله یار) همانند سایر کارهای که دارند کاربرد واژه های مانند ( مینا) که فرسوده و کابرد امروزی ندارد اشعارش را از امروز به سوی چند قرن گذشته برمی گرداند. البته در این غزل مینا را مثال زدم .چون ایشان وبلاگی دارند و نمونه ای زیادی از اشعار شان را دوستانی که تمایل دارند میتوانند آنجا مراجعه کنند و بخوانند و با این واژه های فرسوده که در شعرشان بکار گرفته شده را خواهند خواند . در کنار این یکنواختی تشبیهات و استعارات آنهم دست چند می از لطف کلام در شعر شان کاسته و می کاهد. ما در عصری زندگی می کنیم که دیگر ( مینا ، گرز و کمند ، گوی و میدان ، پیر مغان و داروغه و میخانه و ساقی و.....) جای خود را همگام با گذشت زمان به واژه های جدیدی سپرده اند و ما که حالا و در این عصر زندگی می کنیم سر و کاری هم با این کلمات نداریم و شعر هم که زاده ای عصر و زمان خودش است و باز گو کننده احوال عصری که شاعر در آن زندگی می کند.
و اما زمانی که شاعری می سراید :
دختری بر روی سنگی می نگاشت
کاش می شد لاله ای در سنگ کاشت
سراینده (صنم )
و یا بیتی از غزل ( زینت نور )
چون قطره های کهنۀ باران روی بام
با خاک وشن زناوه به دیوار می چکم
اینجاست که نقش سراینده در شعرش متبارز است و تصویری زیبای ماننده تابلوی نفیس وگیرای در ذهن خواننده نقش می بندد و نهایت لذت را می برد . تصویر دختری که با چهره ای حزین و دنیای پر از راز و رمز مدادی در دست و کنار سنگی نشسته که در اینجا می توان ( سنگ را به دلی نیز تشبیه کرد ) بر روی سنگی این خواسته و آرزویش را می نگارد و یا نگاشته است . تصویری زیبای از مثنوی ( صنم )
و در بیتی از غزل ( زینت نور ) نیز تصویری با همان زیبایی و نقش شاعر در شعرش مشهود است . من فقط نمونه ای از اشعار این دو شاعره را آوردم و به بیتی از سروده های زیبای شان اکتفا کردم و این بدین معنی نیست که در سروده هایی شان صرف همین بیتها زیبایی خاصی را داشته اند .
اما بر می گردم به رسالت شاعر و پیوندش با مردم و اینکه شاعر چگونه می تواند استعدادش را وقف آرمانهای مردمی کند و چگونه میتواند در میان مردمی که از شاعر انتظاراتی دارند جا باز کند و خودش را متعلق به جمعی بداند که هم هویتش هستند و در غم اندوه و مسرت هم شریک اند .
در قسمت بعدی به نکاتی که در بالا اشاره نمودم خواهم پرداخت