تبليغاتX
طلوع

طلوع

 

با درود و سلام !

این غزل گونه از نگاه  فنون شعری  عیب و نواقصی دارد و بهمین علت خواستم تا خوانندگان عزیز  نواقص آنرا بر شمارند چون مطمینم که که با این روش میتوان بیشترین توجه خواننده را به یک اثر جلب کرد و از جانب دیگر خواننده با دقت هر بیشتر  می تواند  اظهار نظر نماید .

اگر دوستان  لطف نمایند عیب ونقصی  را که در می یابند  با کمی  تبصره در مورد بنویسند تا شاید برای دوستانی که تازه در عرصۀ سرایش شعر پا به میدان گذاشته اند آموزنده و مفید باشد . البته بعد از اظهار نظر دوستان من نیز در مورد توضیحاتی را خواهم داد .

 

دانــش عشــق تـــو ، دانشکـــدۀ میخـــواهد

هـــرکـه شــد عاشق تو ، میکــدۀ میخـواهد

سجده بر آتش عشقت ، نه کفر است عزیز!

کـــافـــر عشـــق تـو ، آتشکـــدۀ میخـــواهد

درد و غــم هـر دو بجان میـخـرد آشفـتۀ تـو

تا بـدانــی کــه غـمـت ، غمکـــدۀ میخــواهد

بـــا تحمـــل نــتــوان بود ، بــدور از نگـهـت

شــوخــی چـشــم تــو آشـوبکــدۀ میخــواهد

تا که از رهزنی چشم تو شهـریست خراب

آخـر ایــن شهـر خراب ، دلکــدۀ میخـواهد

تا بـه روســتایـی رفــتار تـو عــادت کــردم

بــخـــدا ! ایـــن دل مــن دهکــدۀ میخــواهد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 8:35  توسط عرفان  | 

 

ای باغ بی درخت !

ای قامت ِ تکیدۀ عریان ِ مرده فصل !

ای ریشه زار ِ خفته به خاکسترت ، نمیر

ما زنده ایم هنوز

دارد هوای فصل بهاری ، نگاه ِ ما

اندیشه و امید مرا ، دست کم مگیر

من می رسم ز راه

من می پرم به اوج و بلندای ِ فصل دور

فصل که مانده در خم گمراهه ها اسیر

می آرمش دوباره روایت کند ترا

آ ه ، ای درخت پیر

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:41  توسط عرفان  | 

 

 img380/6075/afghangirldk0.jpg

 

 

تبسُم را تجسُم می توان کردن ، اگر می بود

امـیـدی در نــگــاه ِ کـــودک آوارۀ شــــهـرم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 19:54  توسط عرفان 

 

 

img177/8264/farzandanejangti4.jpg   

برگزیده ای از سخنان چند شاعر و صاحبنظر در مورد شعر امروز

« شعر امروز راكد است و شاعران امروز نسبت به درد بی تفاوت شده اند »

«در مقایسه شعر امروز و دیروز و با توجه به محتوا و مضمون شعرهای دیروز، این ذهنیت در افراد به وجود آمده است كه دیگر شعرها مثل سابق شكوفایی ندارند؛ اما این شاعران هستند كه به بن بست رسیده اند؛ نه شعر.»

« برای اینكه شعر بتواند تأثیر مطلوب خود را بر فرهنگ بگذارد باید با بازكردن پنجره ای به روی مخاطب، او را در ادراكی از جهان كه كشف كرده است با خود همراه كند، نه اینكه درباره چیزهایی كه دیده، خیلی راحت همه چیز را به مخاطب بگوید و برای فكركردن مخاطب جایی نگذارد.»

«حس باید در شعر به وسیله فكر، هدایت شود تا بتواند با هدایت كردن حس های مخاطبان در آن راستا بر آنها تأثیر فرهنگی بگذارد و اگر چنین نباشد شعر خوانده می شود و تنها ایجاد لذتی گذرا می كند و تمام می شود.»

« هنوز تعريف مشخصي از شعر امروز نداريم و معلوم نيست كه اين شعر چيست؛ هنوز ملاك‌هايمان همان شعر كلاسيك يا نيمايي است و هيچ ملاكي براي سنجيدن شعر جديدمان نداريم و نمي‌دانيم شعري را كه به نحو ظاهرا ناهنجاري نحوشكني مي‌كند، چه بناميم.»


 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 5:51  توسط عرفان 

اشاره کوتاه در مورد رسالتمندی شاعر ویا نویسنده

 

در ادامۀ بحث پیشین در بارۀ رسالت شاعر و یا نویسنده به نکات چند اشاره می نمایم و امیدوارم عزیزانیکه این روزنه را می گشایند با اراییۀ نظریات شان مرا و سایر عزیزان را بی بهره نگذارند.

شاعر و یا نویسنده با اراییۀ آثار و نوشته های هدفی را دنبال می کند و منظوری را در آن نهفته دارد و بدون شک پیامی را از برای تاثیر بخشی بیشتر با شیوۀ متمایز با بیان عادی برای مخاطانش در نظر می گیرد . شاعر با دنیا سرو کار دارد دنیایی او ادراک و عواطف اوست و الهام بخش کلام و بیانش اوضاع و احوال محیط ، اجتماع و جامعۀ است که شاعر به آن تعلق دارد . محتوای آثار شاعر و یا نویسنده نشت گرفته از طرز تفکر و اندیشۀ اوست اندیشۀ که آنرا با بلند ترین و بهترین و عالی ترین صورتها تعبیر می کند و سخن که از حد سخنان عادی برتر و والاتر است و مردم آن سخنان را در خود ضبط و در خور نقل می دانند و از خواندن و شنیدن آن ها دگرگون گشته و احساس غم و شادی و لذت و الم می کنند و این سخنان با سخنان مکرر و عادی تفاوت دارد .

شاعر منحیث فردی که بیشتر از دیگران تحت تاثیر عوامل گوناگون محیطی و اوضاع و احوال ناشی از آن قرار می گیرد و با احسا س ، عواطف و اندیشه سر و کار دارد و مسایل را حلاجی کرده و تاثیرات بیشتری را بر او می گذارد میخواهد این احساس را با شیوۀ بهتر به مخاطبانش منتقل کند نخست لازم است تا این رسالت را بپذیرد که واقع گرا باشد و آنچه بیان می کند بدور از واقعیتهای عینی و ذهنی جامعه اش نباشد در پهلوی آن شاعری که میخواهد در میان جامعه اش جا باز کند شاعریست که آرمانگراست بدون شک کسانی که این رسالت را برای شاعر هدیه می دهند و به او می سپارند در قبال آن انتظارتی را نیز از او دارند از او انتظار دارند که زبان گویایی ملتش باشد و او آنطوری که شاید و باید تصویر واقعی از خوشی ها و ناخوشی های آن محیط و مردمش را هنرمندانه به تصویر بکشد . من نظرم در مورد شاعر و رسالتمندی او چیزی جدا از آرمان گرایی و واقع گرایی نیست و ممکن است سایر عزیزان مطابق میل و سلیقۀ و اندیشۀ خود انتظاراتی دیگر ورسالت های غیر آنچه که من بدان اشاره کردم بر دوش شاعر امروز بگذارند به همین علت خواستار اظهار نظر سایر عزیزان شدم .

و حالا کشورم سالهاست که در جنگ و ویرانی قامتش خمیده ، سرزمینیست که در آن عدالت اجتماعی وجود ندارد . فقر ، تنگدستی ، کم سوادی ، برتری جویی قومی ، ظلم و استبداد در آن جولان می کند .در این میان رسالتمندی شاعر چه چیزی می تواند باشد ؟ آیا رسالتمندی شاعر ما این است که در گوشۀ کمین گرفته و منتظر گردش زمان باشد تا با ورق خوردن تقویم چه وقت عید ،سال نو ، روزهایی ملی و تاریخی از گرد راه فرا می رساند تا در چنین مناسبت هایی با آمادگی تمام حرفی برای گفتن داشته باشد؟

 جالب است که در این روز ها که آمد ، آمد بها ر است شاعران طاقت از دست داده با کم صبری و ناشکیبایی پیش از پیش قلم فرسایی کرده و با هنر نمایی در قالب های مختلف شعری گویا برای اینکه از قافله عقب نمانند خوش آمد گویان و تبریک گویان برای مادران داغدیده ، پدران رنج گشیده ، کودکان بی سرپناه و گرسنه و دختران دربند چکامه سرایی کرده اند و آنان را به شهر دلخوشی های خود برای پایکوبی و نشاط و شادمانی فراخوانده اند . منظورم از پرداختن به این موضوع این نیست که بدین مناسبت ها نباید شعر سرود ، بلکه محتوا شعر را به اقتضا زمان و اوضاع و احوال جامعه باید در نظر گرفت . اگر چنین باشد دیگر حرف از شعری نیست که شاعرش پا به جاده رسالتمندی گذاشته باشد . اینجا دیگر حرف از تقلیدگریست که شاعران بر وفق شیوۀ شاعران دیگر شعر می سرایند در حالیکه تمام هنر شاعر در همین است که بتواند چیزی را بوجود بیاورد که تقلید کار دیگران نباشد و شعر بیدروغ نیز همین است.

حالا شاعری که پی به رسالتش برده می داند که چگونه می تواند پیوندش را با مردمش تحکیم بخشد و این پیوند را مستحکم تر بسازد و خودش را جزِء از آن ملت بشمار آورد ودر غم و شادی شان و احساس و عواطف شاد شریک باشد .

آنگاه که شاعری می سراید:

گویید به نوروز که امسال نیاید

در کشور خونین کفنان ره نگشاید

آیا این می تواند در چنین شرایطی  تاثیر گذار و گویای احساس مشترکی باشد و یا سرودۀ که شاعر از ساقی جام پرشراب می طلبد تادر چنین ایام خجسته ای که بهاران از راه می رسد  خوشی هایش را دو چندان بگرداند ؟

اینجاست که من منحیث ادب دوست توجه ام بیشتر بر محتوای شعر است تا بیایم و توجه بر حسن تفننی شعر کنم و ارزش شعر را از دریچه ای دیگری به نظاره بنشینم و ارزشش را در وزن و قافیه و ردیف آن جستجو کنم و ببینم که شاعر توانای ها و مهارت هایش را چگونه در قالب های مختلف شعری به نمایش گذاشته  و خواسته است آشکار بسازد که می تواند در اوزان مختلف و قالبهای متفاوت شعر بسراید . بدون شک محتوای شعر و رابطه آن با میزان تاثیر گذاری اش است که برایم قابل توجه است.

قابل یاد آوریست که اگر انتقاد در میان نباشد ارزش واقعی آثار هنری معلوم نمی گردد و یا اگر خط و سیر ذوق هنری در هر زمان تعیین نشود به تدریج ادب و هنر گرفتار وقفه و رکود می گردد و در پیچ و خم کوره راه تقلید فرو می ماند.مراد از نیک و بد شعر و یا نثر این است که آن اثر تا چه اندازه شور و هیجان هنری نویسنده و یا شاعر را القا می کند و آیا زیبا و مطبوع و موثر است و یا فاقد این اوصاف می باشد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8:41  توسط عرفان 

شعر بی رمق ، شعر کم مایه

همه ای دوستداران شعر و ادب و خوانندگان عزیز و گرانقدر را درود و سلام تقدیم باد !

مدتی می شود که در گوشه و کنار این دنیای پهناور انترنت گذرم به وبلاگ های وبلاگنویسان هم میهنم افتاد که خوشبحتانه بیشتر وبلاگنویسان در کار زینت بخشی و بارور سازی کهن درخت ادب و فرهنگ آن سر زمین که امروز مولانایش شرق و غرب را مسخر خود ساخته است ، استعداد خود را محک می زنند و قلم فرسایی می نمایند و پله های درخشش و مطرح شدن در جامعه را ، چون فشنگی که از میله ای تفگی رها می گردد بسوی افق های ترقی می پیمایند و برای نسل آینده یادگار های نفیس و کار های ماندگاری را به میراث می گذارند . آنچه در این گشت و گذار و سیر و سفر و وبلاگ گردی ها مر ا مقبول قبول خاطر نیفتاد محتوای اشعار شاعران تفنی و شعر سازان بی قریحه است . بدون شک منظورم جنبه عمومی ندارد و مخاطبم هم همه ای شاعران وبلاگنویس نیستند ، در این میانه هستند تعدادی که در عالم نا باوری اشعار شان گویا طرفدارانی دارد و پیامخانه های که مختص برای اظهار نظر در دسترس خوانندگان قرار دارد تا نظریه پردازی نمایند شاهد این مدعاست .و هیچگاه جز ابراز احساسات دروغین و کاذب و تشویق هایی نابجا که شاعران امروز را از رسالتندی و یا از رسالت که باید بیشتر از پیش داشته باشند ، دور می سازد. وقتی شاعری قدم در این گستره ای پهناور می گذارد انتظار می رود تا رسالت خودش را حس کند ، بفهمد و درک اش نماید .

شعر کلامیست برتر ، شعر احساسیت لطیف ، شعر عاطفه ایست سرشار و لبریز از واقعیت گویی و تبارز دهنده ای حال و هوای محیط و خواستگاه شاعر ، شعر به گونه ای تاریخیست گویا ، گویایی زمان ، محیط و اوضاع و احوال حاکم بر زیستگاه وسرزمین شاعر . مخاطبان شاعر مردم هسنتد ، مردمی که شاعر از میان آنها قد علم کرده و درفشی را برافراشته تا زبان احساس و عواطف ملتی باشد و خوشی ها و نا خوشی های آنان را با زبان عاطفه واحساس و با جلوه وآویزه ای کلام برتر بیان نماید .

بنابر این منحیث کسی که شعر و ادب را دوست میدارم وشاعران را حقا که بیشتر از آن ، می خواهم آنچه که انتظار من از شاعر امروز و خصوصا شاعران هم میهنم است را با وجود تند خوی در نوشتار و ناسازگاری آن بر مزاج خاطر آن عده از عزیزان اینجا بیاورم تا شاید مرا دشمن نپندارند و راه به کجراهه ای نبرند تا به گمراهه ای نرسند .

سرزمینم ویرانه ایست ویرانه ای که سالهاست در آتش جنگ می سوزد سرزمینست که کودکانش با وجود جنگ و ویرانی آن ازسوز سرما و نا اهلی حاکمین تکییه زده بر مسند قدرت چون برگ های خزان دیده پرپر می شوند از بی دارویی و گرسنگی میمیرند ، کشورم ماتمسرای مادران داغدیده و پدران رنج دیده است . شاعر ما عاشق دنیای خیالات خود و غرقه در دریای احساس عاشقانه اش و در بحر پهناور وگستردۀ شعر لگام گسیخته قایق رانی می کند . چگونه می توان شاعر را مربوط به ملتی دانست که او از میان آنها بر خاسته و با زبان عواطفش آنها را مخاطب قلمداد کرده و بسراید :

منیر سپاس

چکاد آرزو

به رخ تو خیره ماندم چو ترا نگاه کردم

و چکاد آرزو را دو سـه قله واه کردم

نه خیال عشق داشتم نه تمایلی نه شوقی

و کنون به کاخ عشقم ،به تو من پناه کردم

به تو حرف خود نگفتم و تو ناپدید گشتی

ز بهانه غصه خوردم دل و جان تباه کردم

بــــه درفش دیدن تو نرسیده ام دگر بار

به سپاه غصه ماندم، چه اسیر و آه کردم

تو نیآمدی به خوابم و من آن پذیره بستم

به امید بخت فــــردا شب خود پگاه کردم

 

ویا راحله یار :

در دلم شور عجیبی چون دل دریااست باز

دل به دنبال دل از جای خود بیجااست باز

بارِ دیگر درگلویم دودِ دل پیچیده است

مثلِ این که این دلِ دیوانه ام شیدااست باز؟

نیمه شب ها « بال بالِ » دل شهادت می دهد

در سرش میلِ شهادت در پیِ مینااست باز

می زند سر بر سرِ سنگِ لبِ دریا مدام

بسترِ دل در مسیرِ موجِ بی پروااست باز

در جوانی دایمآ در عاشقی دل می زدم

در خزان عمر دست عاشقی بالا است باز

ناله ی نی می کشد دستم بروی آتشی

بزمِ شعری در حریمِ سینه ام برپااست باز

اختیارِ بیت اول را به کف دارم، ولی

بیت های دیگرم عصیانگر و رسوااست باز

گفته بودم با غزل روزی به منزل می رسم

قامتِ بالابلندِ عاشقی پیدااست باز

حالا این شاعران و شاعرانی از این دست اشعاری در مورد وطن و داد و فریاد و شور و فغانی از نابسامانی های سر زمین شان نیز دارند اما خالی از بار عاطفی و احساس وکاربرد واژه های کهنه که امروزه درمکالمات مجال کاربرد را از دست داده اند و نماد های دست و پا گیر وتحمیل شده  ، تشبیهات فرسوده و استعارات به عاریت گرفته و....... . این روشن و واضح است که شاعران در عرصه های مختلفی طبع آزمایی میکنند و استعداد خود را به آزمون می گیرند . در غزل گونه ای آقای منیر سپاس که سپاس من هم همیشه و همواره رفیق راه شان باد ، چیزی که تازگی داشته باشد وسراینده درآن نقش خودش را نمایان کند نیست ، شعر هنر است و هنر نمایی همراه با لذت بخشی و کیفیت است که خواننده و یا مخاطب را بخود جذب می کند و در هنر شعر آنچه به نظر من گیرایی دارد این است که مخاطب عواطفش را گره خورده با عواطف شاعر بداند و حس کند ، اینجاست که موضوع شعر زیبا به میان می آید که چه شعری زیباست و زیبایی شعر کدامند ؟ زمانی که این پیوند عواطف کم رنگی می نماید شعر برای خواننده و مخاطبش زیبایی خودش را از دست می دهد . اگر غزل گونه ای آقای منیر سپاس را بخواهد نقادی به نقد بگیرد متوجه می شویم که جز قافیه چیدن از هنر شعر درون مایه ای ندارد . و در شعر خبری از عاطفه ای نیست که خواننده را همپای حرف شاعر بسوی لذت بکشاند . شاید چیزی باشد مانند این : ( تا تو نگاه می کنی ، من هم نگاه می کنم ...... پس ما دو کار می کنیم ، هم تو نگاه می کنی هم من نگاه می کنم )اگر از بار عاطفی شعر که بگذریم ، آنچه در شعر و سرایش شعر مقدم به نظر می رسد موضوع و محتوای شعر است اگر شاعر به قصد شعر سازی بسوی شعر گام بگذارد قافیه، ردیف و در نهایت وزن شعر برایش اولویت دارد واین که چی می خواهد بگوید برایش مهم نیست و کاری به یادگار میگذارد ، همچون منیر سپاس عزیز .

این هم نمونه ای دیگر از شعرش

 

آمدی قربان چشمت لطف ارزان کرده ای

از حضورت لحظه ها را عيد قربان کرده ای

گويمت عيـــدت مبارک آمـــــدی بر کلبه ام

زين محبت بر منيرت سخت احسان کرده ای

 

در غزل گونه ای( راحله یار) همانند سایر کارهای که دارند کاربرد واژه های مانند ( مینا) که فرسوده و کابرد امروزی ندارد اشعارش را از امروز به سوی چند قرن گذشته برمی گرداند. البته در این غزل مینا را مثال زدم .چون ایشان وبلاگی دارند و نمونه ای زیادی از اشعار شان را دوستانی که تمایل دارند میتوانند آنجا مراجعه کنند و بخوانند و با این واژه های فرسوده که در شعرشان بکار گرفته شده را خواهند خواند . در کنار این یکنواختی تشبیهات و استعارات آنهم دست چند می از لطف کلام در شعر شان کاسته و می کاهد. ما در عصری زندگی می کنیم که دیگر ( مینا ، گرز و کمند ، گوی و میدان ، پیر مغان و داروغه و میخانه و ساقی و.....) جای خود را همگام با گذشت زمان به واژه های جدیدی سپرده اند و ما که حالا و در این عصر زندگی می کنیم سر و کاری هم با این کلمات نداریم و شعر هم که زاده ای عصر و زمان خودش است و باز گو کننده احوال عصری که شاعر در آن زندگی می کند.

 

و اما زمانی که شاعری می سراید :

 

دختری بر روی سنگی می نگاشت

کاش می شد لاله ای در سنگ کاشت

سراینده (صنم )

 

و یا بیتی از غزل ( زینت نور )

چون قطره های کهنۀ باران روی بام

با خاک وشن زناوه به دیوار می چکم

اینجاست که نقش سراینده در شعرش متبارز است و تصویری زیبای ماننده تابلوی نفیس وگیرای در ذهن خواننده نقش می بندد و نهایت لذت را می برد . تصویر دختری که با چهره ای حزین و دنیای پر از راز و رمز مدادی در دست و کنار سنگی نشسته که در اینجا می توان ( سنگ را به دلی نیز تشبیه کرد ) بر روی سنگی این خواسته و آرزویش را می نگارد و یا نگاشته است . تصویری زیبای از مثنوی ( صنم )

و در بیتی از غزل ( زینت نور ) نیز تصویری با همان زیبایی و نقش شاعر در شعرش مشهود است . من فقط نمونه ای از اشعار این دو شاعره را آوردم و به بیتی از سروده های زیبای شان اکتفا کردم و این بدین معنی نیست که در سروده هایی شان صرف همین بیتها زیبایی خاصی را داشته اند .

اما بر می گردم به رسالت شاعر و پیوندش با مردم و اینکه شاعر چگونه می تواند استعدادش را وقف آرمانهای مردمی کند و چگونه میتواند در میان مردمی که از شاعر انتظاراتی دارند جا باز کند و خودش را متعلق به جمعی بداند که هم هویتش هستند و در غم اندوه و مسرت هم شریک اند .

در قسمت بعدی به نکاتی که در بالا اشاره نمودم خواهم پرداخت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 7:55  توسط عرفان 

فیلم کاغذپران

 

 Kite_Runner_film.jpg

 

 این فیلم، بر اساس رمان پرفروش و محبوبی به همین نام از خالد حسینی، نویسنده افغانستانی - آمریکایی تهیه شده است.

رمان کاغذپران باز (بادبادک باز) که در سال 2003 یعنی حدود 4 سال پیش توسط خالد حسینی، نویسنده افغانستانی - آمریکایی نوشته شده، به بهانه داستان زندگی دو پسر جوان افغانستانی، مروری دارد به وضعیت کابل در طول سی - چهل سال گذشته. تبعید، غم غربت، دوستی و خیانت، موضوع های محوری داستان است .

فیلم کاغذپران باز، به فارسی دری، یکی از زبانهای رسمی افغانستان و با شرکت بازیگران افغانستانی، تهیه شده است. از جمله سه کودک از شخصیتهای اصلی داستان، از میان دوهزار دانش آموز مکاتب (مدرسه های) کابل انتخاب شده اند.

این کار، اقدامی شجاعانه، به منظور دست یافتن به حداکثر واقع نمایی در فیلم بوده، اما پیچیدگی ها و مشکلات پیشبینی نشده ای نیز به دنبال داشته است.

حسن که در این داستان، مورد تجاوز جنسی قرار می گیرد، از قوم هزاره است. قومی که در افغانستان، مورد ستم بوده است.در آن صحنه از فیلم، هیچکدام از کودکان عریان نمی شوند. اما چون باید به اصل داستان وفادار باشیم، باید طوری فیلمبرداری می شد که هیچ شکی نماند که حمله به آن بچه در کوچه، یک تجاوز جنسی بود . احمد جان پدر  احمد خان مخمودزاده که نقش ( حسن ) را در این فیلم بازی می کند در کاشغر زمانی که متوجه شد  پسر ش در صحنه ای از فیلم  مورد تجاوز قرار می گیرد ( نقش پسری را که مورد تجاوز قرار می گیرد ) با  بازی کردن پسرش در این فیلم مخالفت نمود ، با این حال، بسیاری از دیگر بازیگران فیلم هم، اکنون در حمایت از احمدجان می گویند که آن صحنه، باید حذف شود.

احمدجان نگران است که نمایش این صحنه، روابط هزاره ها و پشتونها را تیره کند. (بر اساس داستان، حسن که مورد تجاوز جنسی واقع شده، هزاره است و دو پسر دیگر، یعنی کسی که به او تجاوز کرده و امیر که شاهد ماجرا بوده، پشتون هستند).

احمدجان پدر احمدخان می گوید می ترسد که مردم طایفه خودش (هزاره ها)، علیه او اقدام کنند و ممکن است سرش را ببرند. او می گوید مردم ممکن است هر بلایی بر سر او بیاورند.

احمدخان هم گفته است که می ترسد دوستانش فکر کنند او واقعاً مورد تجاوز جنسی قرار گرفته است و به همین خاطر، او را ترک کنند.

بخشهایی از فیلم، در شهر کاشغر چین فیلمبرداری شده که شباهت زیادی به کابل قدیم دارد .

با اشاره روی کاغذ پران باز  می توانید فیلم را نگاه کنید.

سرور ۱

 (  کاغذ پران باز  )

سرور۲

 ( کاغذ پران باز )

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 13:54  توسط عرفان 

 

با عرض سلام و درود خدمت همه عزیزانیکه گاهی این صفحه را می گشایند و شاید انتظار این را داشته باشند که کار تازه ای را از من بخوانش بگیرند ، من شعر گونه ای که البته از کار های تازۀ من نیست و بر میگردد به چند سال گذشته ، زمانی که به زعم خودم شاعر شده بودم و قلم را با اشتیاق بسیار در گوشۀ خلوت تنهایی خودم بر روی کاغذ ویا ورق های کاهی دفترچه ای که برای نوشتن و یادداشت شعر هایم اختصاص داده بودم ، می چرخاندم و پیچ و تاب می دادم و آنچه بر روی ورق نقش می بست ، انگار شعر بودند . که اینک بدون هیچ تغییری در ساختار و مختوای آن ، اینجا می نویسم .

نا گفته نماند که خودم آن سروده ها را خیلی دوست دارم ، چون همراه با خاطرات فراموش ناشدنی هستند . حالا هم چنین شعر گونه های می نویسم ، ولی فکرم بیشتر به زبان شعر است . زبانی که امروز ما با آن سروکار داریم چون شعر مولد زمان خودش است و توجهم را این مهم بیش از همه چیز بخودش جلب کرده است.

             

                

تــا دل اســـت ، انـدیـشـۀ دلـدار اســت

ســـردی است و گــرمــی بازار اســت

دل بــــه ســـوی می رود کانجا منـیست

نیـمـــه ای گـمگشـته ای از خـرمنـیـست

میـــرود تــا محـــوی دیـــدارش شـــود

بـیـخـود و بــا خـود گــرفـتارش شــود

عشق را دردیست که بسیارش کم است

راحتــی در شـهــر و بازارش کم است

پـــای عاشـــق خسته از رفتار نـیـست

تــا رســیــدن ، زحمت ِ بسیار نیـسـت

پـــایـــبـند سـنـگـــــلاخ ِ دره نـیـســت

ابـــر می رانــد بفکـر صخـره نـیـست

صخــره پـیمـایی ، هـواپـیمـای عـشـق

پــرنــیـان ابـر جــولانــگـاهی عـشــق

عـشـق تـفسـیـریـست بـی پـایان و سـر

بحــر در بحــر غــرقه در بحر ِ دگــر

عشـق دریـا نـیـست دریــا انـدک است

در محیط عشق جهان هم کوچک است

فکــر کوچــک عـشـق را دریـــا دیــد

مـورچه سـان ایـن جـوی را بی پا دیـد

¤

عـلـم دریــایـسـت بـی تـفـسـیر عشـق

پـایـبـند ِ لنـگ و بـی تـد بـیـر ِ عـشـق

عـشق جــوشیـــد انـفـجاری شـد پـدیـد

ایـن جهـان و آن جهـان در بر کشـیـد

خـاک آدم تـــر شــد از میـنای عـشـق

هستی و خلقـت پـُر از اجـزای عشـق

آنکه در خود غرقه شد از خود بــُرید

از تـن آســایی جهـید و جـان خــریــد

جان ِ جانـان ، جانِ ِ، جانِ ِ، جـان ِ مـا

شورو جوش و جوش ِ شـورستان ِ ما

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 در قسمت ادامه مطلب فیلم جالب و دیدنی را برای دوستانی که تا حال این فیلم را نگاه نکردند گذاشتم، فیلمی بنام « باران»

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 1:52  توسط عرفان 

قفل خاموشی

 

 

لـرزه بر قـفل خـمـوشی زده سـرمـای دلـم

واژه گم کرده گـُدار، می چکـد از پای دلـم

فصل عصیانگر بی حـوصله پهـلـو نگرفت

بـه زمسـتانـی و خــامــوشـی  دنــیـای دلـم

رمـق بـویـش افـکــار تـعـفــن زده نـیـسـت

بـزر تـبـعـیض مـکــاریـد بـه پـهـنــای دلــم

قطرۀ صاف وزلالی به لب تشنه بس اسـت

ســیل آلــوده نـبـار ابـــر ! بـه دریـای دلـم

قـلــم شـاعر ما رخصـت انـدیـشه گـرفــت

تـا کــفـن دوز شــــود بــاز بـفــردای دلــم

چه خوشـی های قشنگیـست ببازار کـسان

می فـروشـنـد به راحـت طلـبی ، نـای دلـم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:26  توسط عرفان 

 

 

 

 

 

بنام حضرت دوست

سلام عزیزان !

مقدم تان گرامی باد !

امیدوارم هر کجایی بسر می برید  ، شاد ، سر افراز و تندرست باشید .

مدتی می شود که با دنبال کردن رد پای عزیزانی که وبلاگ نویسند و وبلاگ های زیبای دارند و مطالب و اشعار شان را درج دنیایی انترنت می نمایند. صفحات زیبای وبلاگ نویسان سرزمینم را یافتم ، بی نهایت خرُسندم که در این غربت و دور ازقلب تپنده ای آسیا ، فرزندان آن آب و خاک با دستان پر مهر و قلب های لبریز از صفا وصمیمیت نخل  فرهنگ کُهن و پر بار ما را آبیاری می کنند .

هر چند سکوت و خلوت بی صدای را بیشتر از شور و هلهله می پسندم . اما شاید در این میانه چیزی هم برای گفتن و نوشتن داشته باشم . ازبی صدایی و سکوت نوشتم  و پسندیدن آن، چون عادت دارم که از سایر عزیزان صاحب قلم بخوانم ، بشنوم و بیشترین بهره را ببرم.

یار زنده و صحبت باقی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 5:12  توسط عرفان  |